حال این روزهای مامانی
به نام خداوند هستی بخش
خدای بزرگ و مهربون، حال این روزهای منو فقط خودت میدونی و بس. این روزها شاید هیچکس نهایت عمق نگرانی ها و دلشوره های مادرانه منو نتونه درک کنه اما تو که از احوال ظاهر و باطن همه بنده هات آگاهی خوب حال این روزهای منو میدونی. خودت کمکم کن.
سلام عزیز دل من، دختر نازنینم. خدای بزرگ و مهربون رو شکر میکنم که تو نازنینم رو به ما داد و باز هم خدا رو شکر میکنم که تو سالم و سلامت هستی. ایکاش میتونستم همه احساساتی رو که به تو دارم رو مکتوب کنم اما واقعا در کلمات و لغات نمیگنجه. فقط همین رو بگم که خیلی خوشحالم که هستی و اینو همیشه بدون که همیشه عزیزدل منی و من همیشه دوستت دارم و تو به معنای واقعی همه ی عاشقانه های منی. من معنای عاشق بودن و عشق ناب و خالص مادری رو با بودن در کنار تو آموختم. تو منو با معنا ها و مفهوم هایی آشنا کردی که پیش از این برای من فقط یک واژه بودند. من شنیده بودم شکیبایی، گذشت، ایثار، مهر مادرانه و ... رو اما به واقع درک نکرده بودم با اومدن تو توی زندگیم بود که این واژه ها رو فهمیدم. من معنای خاص دوست داشتن با طعم خاص مادرانه رو چشیدم. اگر چه که مادرم حق مادری رو کامل برام بجا آورد اما من بعنوان یک فرزند هرگز مفهوم مادر بودن رو درک نکرده بودم.
بلاخره شمارش معکوس برای رسیدن به روزی که از ماهها پیش از رسیدنش وحشت داشتم شروع شد. مرخصی زایمانم رو به اتمام است و من به ناچار از روز 1 بهمن باید دوباره برگردم سرکارم. وای خدا چقدر سخته خودت کمکم کن. حد استرس این روزهای من واقعا غیرقابل تصوره. فکر و خیال درباره اینکه آنیسای عزیزم در نبود من چه وضعیتی پیدا میکنه، تغذیه اش، خوابش، سلامتیش، دلتنگیش، خوشحالیش، گریه اش و .... وضعیت خونه و زندگی، کارهای خونه، خستگی کار، پخت و پز، بشور و بساب، آرامش دادن به دخترم که یه صبح تا بعد از ظهر از من دور بوده و وقت گذاشتن براش و .... وضعیت کارهای سرکار، فشارهای عصبی، خستگی راه، صبح علیرغم خستگی بیدار شدنها، شب از زور خستگی نخوابیدنها و .... وضعیت حال و اوضاع بابایی. همه اینها شده کابوس شب و روز من.
اما نه گریزی هست و نه چاره ای تا انشالله خدا بخواد و وضعیت طوری بشه که مامانی مجبور نباشه سرکار بره و بتونه همه وقتش رو برای بهتر به ثمر رسیدن ثمره عشق زندگیش صرف کنه.


حال این روزهای مامانی
